مزخرف تر از این مگه داریم - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:18
حالا چه جوری فهمیدم مهم نیست . مامان داره میره با دوستاش سفر . سر همین نبودنش فهمیدم بابام دوست دختر داره !! واسه همینم بابام از فردا نیست خجالت اورهچه قدر پرو هستن اینا دیگهاهدارم با کیا زندگی میکنم ! حرمت و شرافت وجود نداره زندگی مزخرف فقط بلدن خوش بگذرونن حالا به هر قیمتی Adblock test (Why?)
12 شب - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:18
با دکتر حرف زدم . خجالت هم نمیکشه این مدت ازش خبری نبود . گفتم گند خودتون زدید حالا خیالتون راحت شده !!!گفت احتیاج داشتی تنها باشیجالبه واسه هر چیزی توجیح دارهبحث شد سر بابامگفتم این چه وضعیتیه !! گفت به تو مربوط نیست مادرت زندگی خودش داره پدرت هم همین طور ...گفتم من جای زندگی کردم که این جور چیزا گ...
دیگه اینجا نمیام :) - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:18
دیگه اینجا می نویسم nafas-x.blogsky.com
دروغ ! - تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 5:15
مامان از سینا خواسته بزاره من همراهش برم فقط یه مدت کوتاه و تنها سینا اول قبول نکرده و گفته شما بلد نیستی ازش مواظبت کنی جالب اینجاست در کمال آرامش و احترام مامان راضیش کرده امروز صبح سینا گفت برو دو سه هفته همراه مادرت . خودم هفته آخر میام دنبالت آرامش مادرم خیلی عجیبه ! و طرز حرف زدنش با سینا . بچ...
.. - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 8:44
نوشتم دیشب چه بارون قشنگی آمد :)نوشت تو مگه بیدار بودی ؟نوشتم آره بیدار بودم دیگه نمیدونم کی خوابم کی بیدارم !نوشت به موقع بخواب . به موقع بیدار شو به موقع کار کن ... نوشتم به موقع موزیک گوش بدم نوشت
ته چین - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 8:44
مامان زنگ زد احوال پرسی . بعد دوباره خودم بهش زنگ زدم . گفتم اگر بخوایید میتونم چند ساعتی برگردم خونه . مامان گفت خیلی دلمون واست تنگ شده. گفتم مامان شام درست نکن بیام من درست کنم قبول نمیکرد گفت همی
خواب - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 8:44
صدای شیر آب آمد . با خودم گفتم منکه بسته بودم . توی اون تاریکی جیغم بالا رفت خانم الف آمد که نترس خواب بد دیدیگفتم من اصلا خوابم نبرده ! من از خوابیدن میترسم . از اینکه خواب ببینم .این روزا خواب های من مهم شدن و واقعی.من نمیخوام خواب ببینم یک هفته ای هست بیدارم از 6 تا 9 صبح میخوابم . از خستگی بیهوش...
کمک - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 8:44
بابا زنگ زده میگه این شماره باهات تماس میگیره مدارک مورد نیاز امادده کن برای ثبت شرکت آقای ایکس تمام کارها انجام میده فقط بخاطر شرایط جامعه کند پیش میره ! مهم مجوزی هست که بهت میدن تو میدونی کار کنی
احمقانه ترین کار ! - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:00
وقتی سینا نبا شه با ویدیو کال در ارتباط هستیم . صبح آمدم تماس بگیرم قبول نکرد ! ظهر بعد ناهار که خوردم تماس گرفتم . باز هم قبول نکرد ! قبل این که برم کارم شروع کنم به مامان اعلام جنگ کردم گفتم سینا د
اخرش درست میشه . اگر دست نشده یعنی هنوز به اخر نرسیده :) - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:00
سینا دوبار محکم بغل کنی فشارش بدی بعد موهاش بهم بریزی اذیتش کنی سر یع آشتی میکنه . ولی مشکل اینجا بود که از من ناراحت نبود ! از خوانوادش ناراحت بود دیشب دیر وقت بود که گفت بر یم خونه منم مثل بچه ی خو
ترس - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:00
دیشب این قدر گفتم چرا این دیوار صدا میکنه .... که سینا رفت بیرون خوابید ترسید . منم پشت سرش رفتم ... نمیدونم چرا دورانی که ما اینجا بودیم این دیوار صدا نمیداد ولی الان حدود یک ماهه اخر شب شروع میکنه
بازی - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:00
یه کم حساس شدم و غر غرو :| امروز این قدر تنها با خودم جنگیدم :/ ! من بودم و پروژه و دیوار های صدا دار اتاق ... ! :|بعد بابام زنگ زده میگم فلان آیتم ؟ میگه نمی خواستیم که ! این قدر پشت تلفن عصبانی شدم
پا درد - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:00
پاهام به شدت درد میکنه :| چند روزه احتمال میدم یخ کرده . بخاطر این که من فرقی بین تابستون و زمستون نمیزارم ... دقیقا از پایین زانو که هیچی نیست درد گرفته :| کیسه آب گرم گذاشتم روی پاهام فرقی نکرده ! مامان گفته ! به زور ! که بیا بگیر تا صبح باشه ! الان داره مادرشوهر بازی درمیاره ! :| تازه مگه چقدر گر...
یه کم دیگه - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:00
7صبح بیدار بشی ! من هنوز خوابم میاد ... باید دوباره بخوابم بعد انرژی تا 11شب کار کردن از کجا بیارم
مربوط به پست قبل - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:00
چند روز قبل به سینا گفتم بیا درمورد بچه دار شدن یه تصمیم قطعی بگیریم! خوب درموردش فکر کنیم بعد با هم مشورت کنیم امروز صبح درموردش حرف زدیم .. اول خواستم اون بگه تا خیالم راحت باشه حرف دلش میزنه و تحت
میجنگم برای دل خودم - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:00
با همراز کلی حرف زدیم :) خیلی خوب بود ... یاد عکس های قدیمی کردیم .. هیچی ندارم بگم جز بغض :) نفس من تو رو به اصل خودت برمیگردونم ... نگران نباش کاری میکنم لبخند توی این عکس برگرده :)
ثبت خوشحالی کوچیک - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 0:00
معجزه های کوچیک قرار شد ثبت بشن الان دلیل اتفاقی که دو هفته پیش واسش تلاش کردم میفهمم . امروز به دردم خورد فکرشم نمی کردم این انرژی و وقت گذاشتن اینجا استفاده کنم امروز داشتم نا امید میشدما .. ولی نه از این خبرا نیست باید همین طور پیش رفت چه قدر همه چی قشنگ پست سر هم منظم اتفاق میفته :)
من برگشتم - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:13
بچه رفت نموندنخواست بمونه شب بدی بود . دعوای بدی کردیم من و مهرداد ... این قدر عصبی شدم که چند تا ارامبخش خوردم و خوابیدمصبح سینا بیدارم کرد . خونریزی شدید ... نه گریه کردم و نه ترسیدم اروم آروم بودم
اصفهان - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 19:13
اصفهان دوست داشتنی شده خونه مادربزرگ گرم تر و صمیمی تر شده اینجا همه چی خوبه . منم خوبم . یه کم صورتم چاق تر شده صبح رفتم برای خودم خرید . رنگ مورد علاقم شال گرفتم . و تو . چی بهت بگم شوهر سابق ! عشق قدیمی ! عشق نبود . کلمه عشق گند نزنیم یه حس مزخرف بود که باید تحمل میکردم بی نهایت اصرار دارن حداقل ...
سرما .... - تاریخ: 1397/10/2 ساعت: 21:05
حس اون آدمی که نه میتونه حرف بزنه و نه بشنوه ! اصلا نمیفهمم چی میگن :| حتی مامان هم دیگه داره تبریزی حرف میزنه :/ ! نفس نمی گن به من ! میگن عروس جان . یا عروس گل اونم به لهجه تبریزی که دارن :) اما